Pages

There was an error in this gadget

Total Pageviews

Followers

Tuesday, May 31, 2011

در ستایش نسرین ستوده

http://mostafazizi.net/2011/05/30/setodeh/
نسرین تسوده
این دستان بسته، آزادترین دستان جهان اند و این لبان خندان، مغموم‌ترین لبان دربند.

گل از نسرین همی‌پرسد که چون بودی در این غربت
همی‌گوید خوشم زیرا خوشی‌ها زان دیار آمد
همی‌زد چشمک آن نرگس به سوی گل که خندانی
بدو گفتا که خندانم که یار اندر کنار آمد (دیوان شمس)
جهان‌وطن هم که باشی روزی در گوشه‌یی از دنیا با این پرسش روبه‌رو می‌شوی که «کجایی هستی؟» و می‌مانی که چه بگویی. وقتی نام کشوری که در آن به دنیا آمدی را می‌بری با چیزهایی تداعی می‌شوی که برای‌ات خجالت‌آور است. با رییس‌جمهوری که کابینه‌اش را اجنه اداره می‌کند، با قضاتی که مجرمان را به دست خود با سنگ می‌کشند، با نوجوانانی که چهارپایه از زیر پای محکوم می‌کشند، با اسیدپاشان و چشم‌کورکننده‌گان… می‌خواهی گریز بزنی به تاریخ و از زیر خاک و گل «منشور» و «دانشمند» بیرون بیاوری که «من آنم که رستم بود پهلوان» می‌بینی خودت را مضحکه‌ی مردمی می‌کنی که تاریخ برای‌شان افسانه است و حال و قال را می‌نگرند نه ریشه و تبار…
امروز می‌توانم با سری افراشته بگویم: «من در جایی از این کره‌ی خاکی به دنیا آمدم که «نسرین ستوده» در آن به بار و بر نشسته است.»
زن است در کشوری که بر زنان جفای دوچندان روا می‌دارند، مادر ست در جایی که بهشت زیر پای مادران است و این حکایت از آن دارد که مادران بیرون بهشتند، وکیل است در کشوری که بی‌قانونی نص صریح قانون ست با این هم او «نستوه و استوار» ایستاده است و سر بر جادوگر خم نمی‌کند.
حکم‌رانان بر اریکه‌های سست‌بنیاد قدرت تکیه می‌زنند برای چندی، حکومت‌ها می‌آیند و می‌روند اما چیزی که سرانجام در خاطره‌های جمعی می‌ماند فداکاری کسانی چون نسرین ستوده است مادری که خود بهشت است، زنی که تمام واژه‌های مردسالارانه‌ی شهامت و دلیری را به سخره می‌گیرد و وکیلی که فرشته‌ی عدالت است با چشمانی باز و گلی در دست و بوسه‌یی بر لب.
شیرآهن‌کوه زنی چنین عاشق با دستان بسته و لب خندان چون معشوق در آغوش می‌کشد عیسا دم به جهان مرده جان می‌دهد تا زنده‌گی توش و توان تازه گیرد و «مرگ» از اریکه‌ی قدرت به گوشه‌ی عزلت بخزد.

زادروزت مبارک و فرخنده باد! ای که «ستوده به نام ستوده به خوی»یی (فرخی) سپاس که به دنیا آمدی تا به دنیا ببالیم که چون تو گلی ستودنی و نستوه داریم

Monday, May 30, 2011

بعضی قیچی رو میدن دست کارگر و بعضی برای گرفتن قیچی یه پالایشگاه رو به آتیش میکشن

عکسی از نخست وزیر دوران سخت ، میرحسین موسوی      

لیست بیش از۵۰ شاهکار(!) عجیب احمدی‌نژاد به عنوان رییس جمهوراز سال ۱۳۸۴ تا کنون


Friday, May 20, 2011

لیست بیش از۵۰ شاهکار(!) عجیب احمدی‌نژاد به عنوان رییس جمهوراز سال ۱۳۸۴ تا کنون


شاهکار‌های احمدی‌نژاد طی تصدی پست ریاست‌جمهوری ایران از سال ۱۳۸۴ خیلی زیاد است و اگر بخواهیم از سر حوصله آنها را ردیف کنیم تعدادشان سر به فلک می‌زند. اما لیست زیر چون خیلی با عجله تهیه شده حتما دارای کسری‌هایی است و فقط حدود ۵۰ ردیف از شاهکارهایش در آن گنجانده شده است که در پاره‌ای حالت‌ها بیش از یک مورد در یک ردیف گنجانده شده است. چنانچه مواردی هست که از قلم افتاده، دوستان اشاره کنند تا برای ثبت در تاریخ به این لیست اضافه شود
شماره ۱ - دستگیری ملوانان انگلیسی در آب‌های جنوب کشور و خریدن کت و شلوار برای آنها و آزاد کردن‌شان پس از تهدید انگلیس و بدرقه آنها طی مراسمی باشکوه از ترس و زبونی
شماره ۲ - انحلال سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی به لحاظ پاسخگو نبودن رییس جمهور در برابر بی‌برنامگی‌ها و ناکارآمدی‌های خودش
شماره ۳ - تعطیلی فله‌ای روزنامه‌های منتقد و مستقل و دستور دستگیری و ممنوع‌القلم کردن روزنامه‌نگاران و گماردن رفقای خود بر مسند سردبیری روزنامه‌ها و خبرگزاری‌های خودی و نیز داشتن رکورد در توقیف کتاب‌ها و فیلم‌هایی که قبلا مجوز انتشار و ساخت آنها توسط همان سازمان‌های توقیف‌کننده صادر شده بود
شماره ۴ - شرکت در انواع و اقسام مراسم سینه‌زنی و نوحه‌خوانی جهت اخذ بیشترین تاییدها از سوی تمامی مقامات مملکتی اعم از لشکری و کشوری
شماره ۵ - طرح هاله نور هنگام ملاقات با جوادی آملی در قم و آماده سازی اذهان «عوام» و «خودی‌ها» دربه‌عهده گرفتن نقش شعیب بن صالح و نهایتا هماهنگی در طراحی و تکثیر سی‌دی ظهور
شماره ۶ - تایید مدرک تقلبی دکترای مرحوم کردان و تهدید نمایندگان مجلس مبنی بر افشای قلابی بودن مدارک تحصیلی اکثر آنها
شماره ۷ - داشتن رکورد در بیشترین صدور محموله‌های نظامی به خارج از کشور و نیز دارا بودن رکورد در کشف و توقیف شدن همان محموله‌ها در مسیر یا در مقصد
شماره ۸ - انجام مصاحبه بی سابقه با خانم خبرنگار بی‌حجاب اسپانیایی در داخل کاخ ریاست جمهوری و زدن لبخند ملیح به او هنگام بی‌حجابی او، بطوریکه برای پیشینیان او حتا رد شدن از کنار زن بی‌حجاب حرام و ارتداد محسوب می‌شد
شماره ۹ - زدن بوسه بر دست خامنه‌ای در مراسم تنفیذ دوره نهم ریاست جمهوری و شانه‌بوسی او در دور بعدی انتخابات و بازی کردن نقش بهترین نوکر رهبر و نیز داشتن لقب اولین رییس جمهور ایران که توانسته بود تایید خامنه‌ای را قبل از اظهار نظر نهایی شورای نگهبان مبنی بر پیروزی در انتخابات، بگیرد
شماره ۱۰ - خس و خاشاک شمردن میلیون‌ها تن از مخالفان خود، در گردهمایی دو سه هزار نفری از لباس شخصی‌ها
شماره ۱۱ - عزل غیر مترقبه وزرای بی‌خبر از همه جا در داخل (اژه‌ای) و در ماموریت خارج از کشور (متکی) و با خبر شدن اولی از طریق معاون خود و دومی در میانه جلسه و بوسیله رییس جمهور کشورسنگال
شماره ۱۲ - وقت کشی و طولانی کردن سخنرانی خود بر سر قبر خمینی در مراسم سالگرد او در خرداد ۸۹ جهت جلوگیری از سخنرانی سید حسن خمینی
شماره ۱۳ - تقسیم گونی گونی سیب‌زمینی و مواد غذایی وارداتی و در معرض کپک ‌زدگی، در میان کسانی‌که درشهرستان‌ها از طریق بخشنامه‌های دولتی وادارشان کرده بودند به دنبال ماشین او بدوند یا در سخنرانی او شرکت کنند
شماره ۱۴ - گرفتن دست شیوخ و روسای کشورهای عربی در دستان خود برای نشان دادن صمیمیت فی‌مابین در جلوی دوربین عکاسان و خبرنگاران
شماره ۱۵ - نشستن زیر تابلو خلیج عربی در کنفرانس روسای کشورهای عضو شورای همکاری خلیج فارس
شماره ۱۶ - داشتن رکورد سفر به آمریکا در میان روسای جمهوری ایران و احیانا پادشاهان ایرانی و سخنرانی در سازمان ملل برای بیشترین صندلی‌ خالی
شماره ۱۷ - التماس و اصرار به سران و مقامات کشورها برای به اجرا در‌آوردن برنامه‌های وی برای مدیریت جهان
شماره ۱۸ - دستور حمله به کوی دانشگاه و ضرب و شتم و کشتن دانشجویان و کمک به پنهان داشتن نام آمران و عاملان مهم واقعه به بهانه پوشیده بودن سر و صورت مهاجمان
شماره ۱۹ - رو کردن عکسی از سید محمد خاتمی در مسافرتی که وی به فرانسه داشته و ادعای اینکه رییس جمهور فرانسه او را تحویل نگرفته است که بعدا مشخص شد خالی‌بندی بوده است
شماره ۲۰ - ارائه آمارهای دروغین هنگام مناظره با سایر نامزدهای دوره دهم انتخابات رییس جمهوری و فحاشی به هاشمی رفسنجانی و ناطق نوری طی مناظره و تهدید رقبا با بکار بردن جمله «بگم، بگم، می‌گم‌آ» و نشان دادن یک پوشه از دور
شماره ۲۱ - جلوگیری از به جریان افتادن پرونده‌های سواستفاده مالی معروف به فاطمی و بکارگماری سعید مرتضوی در تشکیلات قوه مجریه بعد ازمتهم شدن در کشتار و تجاوز‌های پس از انتخابات که منجر به برکناریش از مناصب قضایی گردید
شماره ۲۲ - قهر از خامنه‌ای و نرفتن بر سر کار برای مدت یازده روز و سپس حضور مجدد در جلسات کابینه و مراسم عزاداری که خامنه‌ای راه انداخته بود و آغاز دوباره امر پاچه‌خواری و اعلام چاکریت به رهبرش
شماره ۲۳ - استفاده مستمر از رمال‌ها، فال‌بین‌ها و جن‌گیرها برای اداره امور کشور و گذاشتن بشقاب خالی بر سر سفره برای امام زمان
شماره ۲۴ - انداختن چفیه به گردن سرباز شبیه‌سازی شده هخامنشی، مهم دانستن نوروز باستانی و ابراز علاقمندی به منشور حقوق بشر کوروش
شماره ۲۵ - دعوت از برخی ایرانیان خارج از کشور برای سفر تفریحی به ایران و تقبل هزینه‌های مربوطه و نیز وادار کردن آنها به گوش دادن سخنرانی‌هایش در ازای دادن ولیمه مفصل و هدیه
شماره ۲۶ - رفتن به دانشگاه کلمبیا برای سخنرانی و لبخند زدن به دشنام‌های رییس دانشگاه و عدم ترک محل به‌عنوان اعتراض به فحاشی‌ها و هو شدن‌ها
شماره ۲۷ - ادعای فاش نمودن دست دزدان دانه درشت در تقریبا تمامی سخنرانی‌های دوره اول ریاست جمهوری‌اش، اما داشتن رکورد در متهم بودن اطرافیان نزدیک به همین رییس‌جمهور در پرونده‌های سواستفاده کلان مالی
شماره ۲۸ - هماهنگی کامل با خامنه‌ای در سرکوب مردم معترض به انتخابات و حمله به راهپیمایی‌های مسالمت‌آمیز مردم
شماره ۲۹ - سپردن پروژه‌های کلان نفتی و غیر نفتی به یرو بچه‌های سپاه و فروش بحث‌برانگیز سهام مخابرات در بورس
شماره ۳۰ - در آغوش گرفتن محکم علیرضا افتخاری و ماچ و بوسه با یکدیگر برای دهن‌کجی به سایر استادان در امور فرهنگ و هنر کشور و داشتن رکورد در بیشترین تخریب آثار باستانی و ملی و میراث فرهنگی
شماره ۳۱ - راه و بیراه، وادارکردن خامنه‌ای به صدور احکام حکومتی برای جبران بی‌عرضگی و ضعف مدیریتی دراداره امور اجرایی کشور
شماره ۳۲ - دفاع سرسختانه از مرشد و فامیلش، اسفندیار رحیم مشایی در برابر فحاشی‌های واعظان و منبرداران طرفدار خامنه‌ای، و لاپوشانی خلافکاری‌های شرکایش همچون محمد رضا رحیمی و حمید بقایی
شماره ۳۳ - به اجرا گذاشتن طرح حذف یارانه‌ها بدون مشورت با اساتید و کارشناسان خبره و به تعطیل کشاندن صنعت و کشاورزی و داشتن بالاترین نرخ بیکاری و نرخ تورم و نیز بالاترین رشد واردات کالاهای بنجل
شماره ۳۴ - ارسال بیشترین نامه‌ به رهبران جهان و نگرفتن جواب از آنها و کنف کردن خود در افکار عمومی داخلی و بین‌المللی
شماره ۳۵ - انتقاد از دست‌اندرکاران مذاکرات اتمی دوره‌های قبل از برگماری تیم خودش و ادعای ادامه غنی‌سازی اورانیوم با درصد بالا و راه انداختن شوی اتمی با رییسان جمهور ترکیه و برزیل و سرانجام داشتن رکورد بیشترین قطعنامه تحریم بابت امور هسته‌ای
شماره ۳۶ - بازی فوتبال گل کوچک و گل بزرگ با مورالس رییس جمهور بولیوی و رفاقت و ماچ و بوس بیش از حد با چاوز رییس جمهور ونزوئلا و پرداخت کمک و وام‌های کلان به هر دو آنها از جیب ملت
شماره ۳۷ - ادعای بامزه اینکه غربی‌ها جلوی ابرها را گرفته‌اند تا ابرها به سمت ایران نیایند و آنرا دلیل خشکسالی دانستن (دشمن خیالی درست کردن برای پوشش ضعف‌ها و نارسایی‌ها) اینکه همه مشکلات را به گردن دیگران انداختن، شده اپیدمی در میان مسولان و این عمل را همه‌شان از رهبرشان یاد گرفته‌اند
شماره ۳۸ - اعلام علاقمندی به تصدی وزارت پر درآمد و تازه تاسیس نفت و نیرو همزمان با پست رییس‌جمهوری و ادغام جنجالی وزارتخانه‌ها بدون تصویب مجلس
شماره ۳۹ - اعلام مهم نبودن حجاب زنان در انظار عمومی و ادعای اینکه ایران آزادترین کشور جهان از هر جهت است
شماره ۴۰ - رفتن به شهرستان‌ها برای جمع‌آوری نامه‌های درخواست مردم و عدم رسیدگی به مهمترین معضلات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جامعه طی داشتن برنامه
شماره ۴۱ - داشتن رکورد در میان سران کشور از بدو تاسیس جمهوری اسلامی در بکار بردن کلمات سخیف در مجامع عمومی از جمله ابراز فرمایش راجع به «اون ممه رو لولو برد» و «آب را بریز اونجات که می‌سوزه» و از این قبیل گفتمان‌ها
شماره ۴۲ - داشتن رکورد در اعلام انزجار و نفرت یک ملت نسبت به رییس جمهور یک کشور
شماره ۴۳ - داشتن رکورد در تعداد دروغ‌گویی‌ در سخنرانی‌ها و مصاحبه‌ها در داخل و خارج از کشور
شماره ۴۴ - داشتن بیشترین دوستی و رفاقت با دیکتاتورهای جهان و بیشترین ادعا‌های ویژه در مورد هولوکاست و نابودی اسراییل و ضربه زدن به منافع آمریکا در گوشه و کنار جهان
شماره ۴۵ - بی‌توجهی به مصوبات مجلس و سرخود کارکردن بدون نظارت دستگاه‌های نظارتی کشور و نیز عدم اعتقاد به بودجه و برنامه‌ریزی و حفظ روند برنامه‌های توسعه
شماره ۴۶ - داشتن بیشترین مصاحبه با خبرنگاران خارجی و بیشترین اخراج خبرنگاران خارجی از ایران در مقاطع حساس
شماره ۴۷ - دستورات خارج از قاعده و فرمول‌های اقتصادی به بانک مرکزی برای تعیین نرخ بهره و آمارسازی و داشتن رکورد در فراری دادن مغزها از کشور و ادعای شگفت‌انگیز اینکه ایران تنها كشور جهان است كه هيچكس در آن «برهنه» و «گرسنه» نيست
شماره ۴۸ - داشتن بالاترین درآمد نفتی از بعد از اکتشاف نفت در ایران و نیز داشتن بالاترین ارقام در گم شدن مبالغ میلیاردی در دوره تصدی‌اش بر منصب ریاست‌جمهوری
شماره ۴۹ - اعلام داشتن آگاهی از دستگیری بن‌لادن توسط آمریکایی‌ها و ابراز ادعای بیماری طولانی مدت او در حبس و سپس کشتن او از مدتها قبل
شماره ۵۰ - هماهنگی کامل و مستمر در حصر و زندانی نمودن رقبای انتخاباتی و دست داشتن در تجاوز و کشتن و شکنجه بازداشت‌شدگان معترض به تقلب در انتخابات و نیز از بین بردن اسناد و مدارک و فیلم‌های مربوط به تجاوز‌ها و شکنجه‌ها در کهریزک


===================================================================
پیشنهاداتی از طرف کاربران عزیز بالاترین در پیوند با تکمیل لیست بالا دریافت شد که پاره‌ای از آنها، لیست مارا پربارتر خواهد کرد. آنها به شرح زیر هستند

شماره ۵۱ – اولین رییس یک کشور که کاپشن و اتوموبیل خود را در زمان تصدی پست ریاست‌جمهوری به مزایده گذاشت و آنها را با قیمت بالایی بفروش رساند، اما بعدا معلوم شد، خریدار از بزرگترین بدهکاران به سیستم بانکی وابسته به دولت است
شماره ۵۲ – اولین انسان روی زمین با پست مهم اجرایی که باور کرد دختر نوجوانی بدون داشتن تحصیلات آکادمیک و تجربه، در منزلش به انرژی هسته‌ای دست یافته و در پی آن، امکانات بسیاری را در اختیار او قرار داد ونیز شاهکار خود را رسانه‌ای کرد
شماره ۵۳ – اولین رییس جمهور که برای شرکت در جلسه عزل یکی از رقبای سابق انتخاباتی خود - میرحسین موسوی - از ریاست فرهنگستان، کارهای استانی را نیمه کاره رها و با یک هواپیمای دربست از شیراز به تهران عزیمت کرد
شماره ۵۴ – در امور دانشگاه‌ها، هم بیشترین استاد را از کار بیکار کرد و هم بیشترین دانشجو را ستاره دار کرد و هم در همین رابطه دانشجویان را ریشخند کرد که بله ما به آنها درجه دادیم در جایی که مسئولان وزارت علوم و دانشگاه‌ها را وامی‌داشت که مساله ستاره‌ها را تکذیب کنند

دیدار با نسرین ستوده: دست های شاهدی که هرگز پایین نمی آیند

ساعت 11 صبح امروز قرار است نسرین ستوده را به ساختمان کانون وکلا در خیابان آرژانتین بیاورند. همه ما جمع
می شویم. به تدریج بر تعداد فعالان جنبش زنان و وکلا افزوده می شود. همه ما در راهروی پایین کانون وکلا منتظر می مانیم. رضا خندان از طبقه بالای ساختمان پایین می آید. با نگاه او را دنیال می کنیم. خبر می دهد: نسرین را کمی زودتر از ساعت 11 آورده اند


شوق دیدار نسرین پرمی کشد. ابتدا چند نفر از ما به همراه آقای خندان به یکی از اتاق ها می رویم . جایی که نسرین، یک مامور زن و چندتن از وکلا آنجا هستند. می خواهیم حساسیت ایجاد نکنیم تا لااقل موفق به دیدار نسرین شویم. سایرین یک یه یک می آیند و در اتاق جمع می شوند
ما از دیدن نسرین و نسرین از دیدار ما، همه ذوق زده شده ایم. نسرین را در آغوش می کشیم. بغض هاست که می ترکد. معلوم نیست از شوق دیدار است یا دلتنگی 9 ماهه یا پایداری چهره ای که از او بسیار آموخته ایم. اشک ها روان است
زمان پرواز می کند. سربازها همه ی ما را بیرون می کنند و اجازه ایستادن نمی دهند. بسیاری از وکلا به ویژه وکلای جوان گرد آمده اند. یکی از آنها به سرباز می گوید :« شما حق ندارید با ما برخورد بدی کنید. اینجا کانون وکلاست نباید برخورد خصمانه داشته باشید.»
آرام می شویم. از درون راهرو از پشت شیشه ها نسرین را می بینیم . او هم دست تکان می دهد. شاید یکی از دلایل شادمانی نسرین حضور دوباره اش در جمع وکلای همکارش است. این را می توانیم از نگاه و رفتارش دریابیم. شادمان است و همین ما را شادمان می کند، حتی شادی را می شود در چشمان رضا خندان دید. حالا فضای رسمی کانون به فضایی صمیمانه تبدیل شده است. یکی از وکلای جوان حاضر به نقل از پدرش که از وکلای باسابقه کانون وکلا است می گوید :« پدرم گفته اگر کانون وکلا پروانه وکالت نسرین ستوده را لغو کند اعلام می کنم که دیگر کار با کانون کار نمی کنم.» دلم می خواهد نسرین صدای او را بشنود وبداند که چه بزرگ است.
مراجع قضايي پیش تر خواستار تعليق پروانه وكالت نسرین شده بودند اما كانون وکلای دادگستری برای دفاع از حقوق صنفی وکلایش مسئوليت رسيدگي به اين پرونده را برعهده گرفته اند. و امروز اولين دادگاه رسيدگي به پرونده ابطال پروانه ي وكالت نسرين ستوده است که به ریاست خانم کیهانی از اعضای هیئت رئیسه کانون و چندتن از وکلا برگزار می شود.
. بیرون در ایستاده ایم و در انتظار نتیجه . انتظار با خارج شدن یکی از وکلا به سر می رسد. او در برابر پرسش یکی از فعالان جنبش زنان می گوید: «قرار شد دادگاه تجديد نظر در زماني ديگر برگزارشود. »
و ما دوباره شاد می شویم و پرانرژی. همینطور که پشت شیشه ایستاده ایم بروشوری را که فعالان حقوق زن برای تولد نسرین ستوده و عبدالله مومنی تهیه کرده اند در میان وکلا پخش می کنیم . یک بیوگرافی کوتاه با تصاویری از دو فعال برجسته جنبش دانشجویی و زنان. و تبریگ روز تولد آن دو:« زاد روز یاران جنبش زنان را گرامی بداریم.»
گوشه برگه ها نیز نوشته شده : «یک لحظه ، یک توقف، یک امضا، یک تمبر و یک پاکت به نشانی تهران، زندان اوین ...به یاد آنان که بابد آزاد باشند.»
نیم ساعت گذشته از ظهر، دو سرباز همراه نسرین به همراه مامور زن نسرین را از اتاق بیرون می آورند. نسرین درحالی که هردو دست های دستبند زده اش را بالای سرگرفته است، تمام راه را تا کنار ماشین همچنان می رود. مامور زن سعی می کند دست های نسرین را پایین بیاورد اما موفق نمی شود.
سر پله هایی که از ساختمان خارج می شویم که به طرف خیابان برویم رضا خندان با دو دستش دو طرف سر و صورت نسرین را گرفته و غرق بوسه می کند. مامور سعی دارد آنها را از هم جدا کند ولی نمی تواند. همه بهتمان زده است. مقاومت عشق است انگار یا بوسه های وعده داده ی رضا خندان به مادر ، مهراوه و نیما و ... .؟ یکی از فعالان حاضر می خواهد این لحظه را ثبت کند اما دوربینش را مامور می گیرد. دنبالش می دوم می گویم دوربین من است اما محلی نمی گذارد ...

ما امروز دوباره برمی کشیم ، افتخار می کنیم به نسرین و به خودمان به خاطر داشتن ایستاده ای چون او با دست هایی که هزگز پایین نمی آیند
تغییر برای برابری – ناهبد جعفری

هنر نزدِ ايرانيان است و بس ..... تقديم به نسرين ستوده ، شاه گل ايران زمين






( هنر نزدِ ايرانيان است و بس )



بنازم خاكِ گوهر خيز
كه در آن يك گلِ نسرين
ظريف و نرم و زيبا ، ميشود يك سَروِ راست قامت
و سرَوَش ميشود يك كوه ،

كه البرز و دماوند آرزوى بوسه اى  دارند بر پايش
و كوهش ميشود آتشفشانى كه خروشش ، آتشش ، خشمش ...

دِلِ پژمردگانِ وادىِ آه و فغان و غُصه و غم را
بهاران ميشود ،
بارانِ از هر قطره اش ،
يارانِ سبز و  دشتِ انگيزه
نگاه كن اين كويِرخشكِ سوزانِ پر از سگهاىِ زردِ  , زرد دندان
از چهار سو سبز و شاداب ميشود
اين بارِشِ بى ايستگاهِ بى اَمانِ يك گل است
يك تك گلِ نسرين

براى نسرين ستوده ، شير زن ايران زمين + عكس

ستوده است آن گل نسرين
كه در امواج طوفانهاى نفرت خيز
دماوند گونه ، سروى است ، سبز

انگیزه اکبر امینی برای بالا رفتن از جرثقیل چه بود؟




یکی از زندانیان بند ۳۵۰ زندان اوین، که این روز‌ها با اکبر امینی جوانی که صبح ۲۵ بهمن سال گذشته بر فراز جرثقیلی رفته و پرچم‌های سبزش را بالابرده بود هم بند است، ماجرای آن روز را از زبان اکبر امینی روایت کرده است. اکبر امینی این روز‌ها به قهرمان جرثقیل معروف شده است و زندانیان سیاسی بند ۳۵۰ هم او را جرثقیل می‌نامند.
اکبر نیز مثل خیلی دیگر از شهروندان معترض به خیابان آمد و فریاد زد که رای من کجاست؟ به خاطر حضور در تظاهرات های اعتراضی بود که بازداشت و روانه زندان اوین شد.بعد از تحمل روزهای طولانی انفرادی او و خیلی های دیگر را به بند عمومی هفت منتقل کردند، ازهمان جا بود که آنها را برای تمرین به دادگاههای نمایشی می بردند. در همان بند هفت بود که یک روز چند نفر از نمایندگان مجلس از جمله علاالدین بروجرودی به دیدار این جوانان بازداشت شده رفتند و از آنان خواستند که از بازجویی ها و رفتارهای بازجوها برای شان بگویند.اکبر می گوید که بسیاری از بازداشت شده ها از بازجویی‌های مکرر و طولانی، آویزان شدن از پا به مدت طولانی و‌ گاه نیمه برهنه، انداخته شدن توی بشکه‌ای آب و زدن زندانی‌ها با باتوم‌های الکتریکی که شوکهای درد آوری داشت.
آن روز نماینده های مجلس ظاهرا خیلی متاثر شدند. یکی شان گریه‌اش گرفت.‌‌ همان جا به بازداشت شده ها قول دادند که پس از آزادی به مجلس بروند تا کمکشان کنند.اکبر امینی به همراه تعداد دیگری از زندانی ها بعد از آزادی به مجلس رفتند تا با این نمایندگان که این همه وعده داده بودند دیدار کنند.اما این نمایندگان حتی حاضر نشدند آنها را بپذیرند.و از همان موقع بود که اکیر تصمیم گرفت صدای خودش را با شیوه ای دیگر به گوش مسوولان برساند.همین تصمیم بود که به ماجرای بالارفتن اش از جرثقبل در روز ۲۵ بهمن منتهی شد.ماموران امنیتی در ساعتهای اول بازداشت کردند تلاش کردند تا از او به عنوان یک معتاد و یا بیمار روانی مصاحبه تلویزیونی بگیرند اما اکبر هر بار گفت :من یک معترضم
روایت اکبر امینی، روایت جوانی است که به هر ترتیبی می‌خواسته صدای اعتراضش را به گوش مسوولان برساند مسوولانی که او و صد‌ها جوان مثل او را همواره نادیده گرفته‌اند. نویسنده ی این گزارش که خود نیز از زندانیان سبز حوادث پس از انتخابات است از کلمه خواسته تا زمانی مناسب نامش محفوظ بماند و فعلا به انتشار این گزارش بدون نام نویسنده بسنده شود.
متن کامل گزارش این زندانی سیاسی که در اختیار کلمه قرار گرفته، به شرح زیر است:
بشاش و گشاده رو است. حرف زدن با او واقعا آسان است. هیکل ورزشکاری دارد و کمی بور می‌زند. طوری حرف می‌زند که همیشه لبخندی با کلماتش همراه است. روز ۲۵ بهمن ۸۹ از‌‌ همان اول صبح که خیلی از مردم پایتخت خواب بودند، تصویرش دربسیاری از رسانه‌های دنیا منتشر شده بود، بالای یک جرثقیل و در ارتفاع ۳۵ متری چند ساعتی همه چشم‌ها را به خود خیره کرده بود.
یکی از بازجوهای پلیس امنیت تهران بعد از ظهر‌‌ همان روز در حالی که او را زیر مشت و لگد و فحش و دشنام گرفته بود، گفت: «ما برای هر کاری آماده بودیم، حتی اگر ۱۰ میلیون نفر هم می‌آمدند توی خیابان سرکوبتان می‌کردیم، اما تو ما را غافلگیر کردی و برنامه‌‌هایمان را به هم ریختی.»
از اکبر امینی ارمکی در بند ۳۵۰ زندان اوین که این روز‌ها با هم در آن زندگی می‌کنیم، پرسیدم:« چطور تصمیم گرفتی این کار را انجام بدهی و اصلا چرا جرثقیل را انتخاب کردی؟ »
لبخندی روی لبش نشست و گفت: «پشیمان نیستم. فکر می‌کنم کاری را که باید می‌کردم، انجام دادم.»
اما چه کاری را قرار بود انجام دهد؟ با صراحت از من می‌پرسد چه چیزی را می‌خواهید بدانید که خیلی چیز‌ها می‌توانم برایتان بگویم.
توی چشم‌هایش نگاه می‌کنم و می‌گویم: «خب همه‌اش را بگو.»
ذهنش با شتاب به گذشته باز می‌گردد، پیش از آنکه آینده شروع شود، توضیحی می‌دهد که خیلی چیز‌ها را برایم روشن می‌کند:سالهای سال بود از دولت، تحقیر و سرکوفت دیده و شنیده بودم، نه من که همه جوانهای مثل من، کسانی جای من تصمیم می‌گرفتند که صلاحیتش را نداشتند، برنامه‌هایی برای زندگی من و امثال من می‌نوشتند که ما در آن جایی نداشتیم و خواسته‌ها و اولویت‌های ما در آن‌ها دیده نشده بود، اما می‌گفتند آن‌ها خواسته‌های ما هستند، در تمام این سال‌ها هیچ راهی برای نشان دادن اعتراض خودم نسبت به تمام این تصمیم‌ها، حرف‌ها و کارهایی که از طرف من و ما زده می‌شد نداشتم. کم کم داشت باورم می‌شد که شاید من همین طور فکر می‌کنم ولی خودم متوجه نیستم اصلا شاید مصلحت من‌‌ همان است که آن‌ها به اسم من می‌گویند اما سال ۸۸ اتفاقی افتاد که این بار من اهمیت پیدا کردم.
-آن اتفاق چه بود؟
مکثی می‌کند، چشم‌هایش را تنگ می‌کند، انگار می‌خواهد از فاصله دوری به چیزی خیره شود و روی آن تمرکز کند. اما دیوار بلند هشت متری زندان با آجرهای قرمز رنگ و رو رفته‌اش، تنها چند متری به او مجال می‌دهند.
«۲۲ خرداد ۸۸ و بعد از انتخابات دیگر نمی‌توانستم تحقیر را تحمل کنم. یعنی به نظر می‌رسید همه جوانانی مثل من، دیگر نمی‌توانستند این وضع را تحمل کنند. باید کاری می‌کردیم. ۲۵ و ۳۰ خرداد پیش آمد، آن درگیری و کشتار و توهین در خیابان‌ها که جلوی چشم میلیون‌ها مردم جهان از دریچه لنز دوربین عکاس‌ها و فیلم بردار‌ها ثبت و نمایش داده شد و عاقبت هم‌‌ همان اعتراض‌ها بود که ما را راهی زندان اوین کرد. »
از اکبر می‌خواهم بیشتر توضیح دهد اما به نظر خسته می‌آید. این روز‌ها او در بند ۳۵۰ خیلی مورد توجه است. برای ما زندانیان بند ۳۵۰ رفتن بالای جرثقیل و حوادث ۲۵ بهمن و جریان خبری پس از آن موضوعی بود که باید از تمام جزئیاتش خبردار می‌شدیم و چه کسی بهتر از اکبر امینی که بالای آن جرثقیل رفته و می‌توانست حالا جزییات آن را برایمان بازگو کند. از شب ۲۲ فروردین ۹۰ که ۲۶ نفر را از بند ۷ به اینجا آورده‌اند و گفتند ۲۵ بهمنی هستند روحیه زیادی به ما‌ها تزریق کردند.
از وقتی او را به ما معرفی کردند هر روز چند نفر دوره‌اش می‌کنند تا ماجرا را برایشان تعریف کند. بخشی از روزهای زندگی‌اش را. شاید مهم‌ترین و پر افتخار ترینشان. شاید بدبختی بخش مهمی از آگاهی است.
حالا دیگر داستانش دست کم برای خودش تکراری است و احتمالا خسته کننده، بچه‌های ۳۵۰ «جرثقیل» صدایش می‌کنند. تیم فوتبال و والیبال اتاقش که او در آن عضو است را نیز «تیم جرثقیل» نام داده‌ایم. روی دمپایی‌اش هم نوشته «جرثقیل».
***
روز اول تیرماه ۸۸ جوانی با فروشگاه اکبر در انتهای خیابان معلم تماس می‌گیرد و می‌خواهد تعدادی کامپیو‌تر برای یک اداره دولتی بخرد. قرار می‌شود ساعت دو بعد از ظهر بیاید. جوانی با تیپ معمولی و پیراهن آستین کوتاه چند دقیقه‌ای با اکبر حرف می‌زند و به بهانه آوردن همکارانش برای خرید کامپیوتر‌ها بیرون می‌رود و چند دقیقه بعد هشت نفر با اسلحه به داخل فروشگاه هجوم می‌آورند، آن جوان هم با آن‌ها بود. اکبر را به همراه کامپیو‌تر شخصی‌اش به ساختمان ۲۰۹ زندان اوین می‌برند. سلول انفرادی ۱۰۲. سه روز بعد بازجویی‌ها شروع می‌شود، ابتدا کتک و فحاشی و بعد جواب دادن به پرسش‌هایی که مجبور بود پاسخی به آن‌ها بدهد.
بعد از ۴۵ روز انفرادی، ۱۵ مرداد ماه به همراه تعداد زیادی از جوانانی که دستگیر شده بودند به بند هفت قرنطینه زندان اوین منتقل می‌شوند، حدود ۱۹۰ نفر از ساختمان دو الف سپاه و ۲۰۹ وزارت اطلاعات در آن زیر زمین توی هم وول می‌خوردند. چند روز اول به زور آن‌ها را به صف می‌کردند و بازپرس حیدری فر تعدادی از آن‌ها را انتخاب و لباس تن شان می‌کردند و با درست کردن صحنه‌های نمایشی دادگاه‌هایی که قرار بود چند روز بعد تشکیل شود و حرفهایی را که باید می‌زدند تمرین می‌کردند. جلسات تمرین، درست مثل صحنه واقعی دادگاه بود و ترس را به جان زندانیان می‌ریخت. بازجو‌ها، بازپرس‌ها و قاضی و یکی دوبار هم «مرتضوی» دادستان وقت تهران سر جلسه تمرین دادگاهی که بازی می‌شد، حاضر شده بود.
در بین آن جوانان چند نفری هم بودند که ظاهرا از بازداشتگاه کهریزک به آنجا منتقل شده بودند. چیزهایی از آن بازداشتگاه می‌گفتند که موی تن سایر زندانیان را سیخ می‌کرد، چیزهایی که هم باورشان دشوار بود وهم شنیدنشان ترسناک. آن‌ها خوشحال بودند که سپاه و وزارت اطلاعات آن‌ها را بازداشت کرده‌اند و در اوین زندانی هستند. حرف‌هایی مثل تجاوز با باتوم، کتک خوردن با شلاق، سیم کابل و …
اکبرمی گوید با شنیدن این حرف‌ها ناخوداگاه تصاویر شکنجه عراقی‌ها توسط آمریکایی‌ها و زندان ابوغریب جلوی چشم‌هایم رژه می‌رفت. با این همه این جوانان با خود می‌گفتند نه بابا این حرف‌ها غلو است مگر می‌شود در زندانهای جمهوری اسلامی از این کار‌ها کرد؟!
چهارشنبه ۲۱ مرداد ماه ۸۸، چند نفری از نمایندگان مجلس به قرنطینه بند ۷ آمدند، تا مثلا به وضعیت زندانی‌ها رسیدگی کنند و حرف‌هایشان را بشنوند. ظاهرا ابعاد دستگیری‌ها زیاد بود و تغییر و تحولاتی در راه که زندانی‌ها از آن بی‌خبر بودند.
علاء الدین بروجردی از کمیسیون امنیت ملی، امیدواررضایی، قدرت علیخانی و زهره الهیان پرسیدند که رفتار بازجو‌ها با شما چگونه بوده و غذا چه می‌خوردید؟ و از این جور سوال‌ها. یک فیلم بردار هم همراهشان بود و همه این صحبت‌ها را ضبط می‌کرد. آنهایی که از کهریزک آمده بودند باز‌‌ همان حرف‌ها را برای نمایندگان مجلس تکرار می‌کردند: بازجویی‌های مکرر و طولانی، آویزان کردن از پا به مدت طولانی و‌گاه نیمه برهنه، انداختن توی بشکه‌ای آب و زدن زندانی‌ها با باتوم‌های الکتریکی که شوکهای درد آوری داشت.
خانم و آقایان نماینده ظاهرا خیلی متاثر شدند. قدرت علیخانی فشار خونش پایین افتاد و سرش گیج رفت. یکی شان گریه‌اش گرفت.‌‌ همان جا خبر آزادی برخی از آن‌ها را که اکبر هم در میانشان بود، دادند و قول گرفتند که پس از آزادی به مجلس بروند تا کمکشان کنند…
‌‌ همان روز اکبر و خیلی از آن ۱۹۰ نفر آزاد شدند و بعد از آن چند نفری برای پی گیری کارشان به مجلس رفتند نمایندگان مجلس قول همکاری و رسیدگی داده بودند. چند باری به مجلس رفتند اما کسی جوابشان را نداد. حتی برخورد نگهبانان هم غیر دوستانه بود. برای امیدوار رضایی و بروجردی پیغام گذاشتند که ما آمدیم بر پایه‌‌ همان قول و پیمانی که داده بودید، اما جوابی نشنیدند و دست از پا دراز‌تر رفتند سراغ زندگی شان.
اکبر حالا احساس می‌کرد بیشتر به غرورش توهین شده است، حالا که کسی حاضر نیست به حرف‌هایش گوش کند او کاری خواهد کرد که همه مجبور شوند به حرف‌هایش گوش دهند. جرقه بالا رفتن از جرثقیل از‌‌ همان روز‌ها به ذهنش رسید.
***
آفتاب نیمروز مستقیم بر سرمان می‌تابد. دو سه بار جایمان را در حیاط کوچک بند ۳۵۰ تغییر می‌دهیم. چند تکه ابر سفید در قاب آبی آسمان جابه جا می‌شوند و سایه آن‌ها بر روی حیاط می‌لغزند.
او حرف می‌زند و من می‌نویسم: چند بار از او می‌خواهم آهسته‌تر حرف بزند. مجبور می‌شود بعضی از جمله‌ها را چند بار تکرار کند. از جرثقیل می‌پرسم و اینکه چرا جرثقیل نزدیک دادگاه انقلاب را انتخاب کرده است.
«راستش را بخواهی اتفاقات مصر و تونس خیلی به من کمک کردتا به این ایده برسم، خودسوزی آن دست فروش تونسی و پس از آن از حوادث مصر این جرقه را در ذهنم زد که شاید بد نباشد من هم چنین کاری کنم. اما بعد فکر کردم با توجه به شرایط رسانه‌ای و تبلیغاتی موجود در کشور خودسوزی خیلی نمی‌تواند جلب توجه کند. پس باید کاری کرد که‌‌ همان نتیجه را داشته باشد و دست کم فضا را تامدتی تحت تاثیر قرار دهد یک روز در خیابان چشمم به یک جرثقیل افتاد و با خودم گفتم اگر بتوانم بروم بالای آن کارم، دست کمی از خودسوزی جوان تونسی ندارد.»
زندگی عادی تنها با یک اتفاق غیر عادی دیده می‌شود و اهمیت پیدا می‌کند. به نظر می‌رسید که این اتفاق غیر قابل پیش بینی در یکی از پیچ‌های سرنوشت ساز زندگی اکبر خود را نشان داده بود. بعضی‌ها هستند که برای همه چیز زندگیشان برنامه دارند و از پیش می‌دانند در هر مرحله و موقعیتی چه باید بکنند. یک زندگی معمولی با حوادث قابل پیش بینی. تعدادی هم هستند که می‌گذارند زندگی در انتهای هر پیچی آن‌ها را شگفت زده کند. برخی‌ها هم هستند که تا چشم باز می‌کنند خود را وسط معرکه‌ای می‌بینند که فقط باید نقش خود را بازی کنند. انگار آن لحظه، زمان و مکان را به گونه‌ای کنار هم چیده‌اند تا او بتواند وظیفه خودش را انجام دهد. برای او جرثقیل دوشنبه ۲۵ بهمن ۸۹ یک چنین روزی بود و جرثقیل ۳۵ متری خیابان شریعتی – بهشتی مکان مورد نظر او.
تا یک هفته به روز ۲۵ بهمن مانده هنوز اکبر نمی‌دانست باید از کدامیک از جرثقیل‌های تهران بالا برود. این روز‌ها در هر کوچه و خیابان شهر یک کارگاه ساختمانی هست و به راحتی می‌توان از هر گوشه‌ای یک جرثقیل بلند پیدا کرد.
«برای خیلی‌ها روز ۲۵ بهمن ۸۹ روز حیات دوباره جنبش سبز بود، جوانان، زنان و مردان زیادی هستند که صدایشان به جایی نمی‌رسد و هرگز دیده نمی‌شوند اما آن‌ها به کشورشان علاقه دارند به خاکشان، فرهنگشان. آن‌ها همان‌هایی هستند که عرق ملی دارند و از‌‌ همان مردان و زنانی هستند که هشت سال در برابر عراق جنگیدند و اکنون خود را مستحق یک زندگی بهتر می‌دانند و «خرابکار»هم نیستند.»
اکبر روی کلمه خرابکار چند بار تاکید می‌کند و ادامه می دهد :«حکومت باید به حرف ما گوش دهد.»
اما او تجربه خوبی از حرف گوش کردن حکومت نداشت، تمام حواسش روی اقدامی که باید انجام می‌داد متمرکز شده بود، بالارفتن از جرثقیل و اینکه چطور بتواند دقایق بیشتری آن بالا دوام بیاورد. ظاهرا از نظر روحی آمادگی داشت. سه روز به دوشنبه ۲۵ بهمن ۸۹ مانده بود اما هنوز نتوانسته بود جرثقیل مورد نظرش را پیدا کند در اینترنت جسجو کرد و تا حدودی با ساختار آن‌ها و اینکه چطور باید از آن‌ها بالا رفت آشنا شد. هرگز در عمرش پا روی پله‌های یک جرثقیل نگذاشته بود.
وقت تنگ بود چند جایی را شناسایی کرد بود، تقاطع خیابان مطهری، قائم مقام، بازار تهران روبروی دادستانی، خیابان پلیس که نزدیک محله خودشان در نظام آبادبود.
اما به نظرش جرثقیل تقاطع خیابان شریعتی – بهشتی مزیتهای بیشتری داشت. نزدیک دادگاه انقلاب است و چند پادگان ارتش در اطراف آن قراردارد و یکی از مسیرهای اصلی ورودی شرق به مرکز تهران است و به راحتی می‌توان توجه مردم از گروه‌های مختلف اجتماعی را به آن جلب کرد. شناسایی محل از نزدیک و لمس پایه‌های جرثقیل با دستهای جوان و پر زورش قدم بعدی بود.
«جرثقیل» این روز‌ها در گوشه حیاط کوچک بند ۳۵۰ با معدود وزنه‌های آهنی موجود ورزش می‌کند. به قول ورزشکار‌ها بدن رو فرمی دارد. روزی یک ساعت با آن آهن‌های سرد ور می‌رود. از قبل هم تمرین می‌کرده پیش از دستگیری. اگر کسی غیر از او بود شاید نمی‌توانست به راحتی پله‌های نردبام جرثقیل را در آن سرمای صبح زود بهمن ماه تهران بالا برود.
کوله پشتی‌اش را با چند قوطی تن ماهی، نان و لباس گرم و آب پر می‌کند. بلند پروازی زیادی داشت. با خودش گفته بود شاید بتواند یکی دو روزی آن بالا بماند. الان که به آن روز‌ها برمی گردد قبول دارد که خیلی ساده انگارانه مسائل را بررسی کرده بود .دست کم درباره دو روز ماندنش آن بالا. چند متری پارچه سبز و پرچم ایران با یک علامت سوال بزرگ در وسط رنگ سفیدش.
روز ۲۴ بهمن چند دقیقه‌ای با نگهبان جرثقیل حرف می‌زند و چگونگی ورود و خروج کارگران محوطه و نگهبان و راننده را زیر نظر می‌گیرد، حتی به این هم فکر کرده بود که شاید بتواند آن بالا خود را از دکل افقی جرثقیل حلق آویز کند و مدتی از آن بالا معلق در هوا به سرزمین مادری‌اش خیره شود، تا او را پایین بکشند، آن وقت خیلی‌ها صدایش را خواهند شنید به ویژه آنهایی که باید پیش از این می‌شنیدند اما نخواستند و خود را به نشنیدن زدند.
عکس خودش و پسرش امیر حسین ۱۰ ساله را هم با خودش برداشته بود. عکس‌هایی بزرگ که می‌خواست آن بالا به همه نشان دهد. از او می‌پرسم چرا این عکس‌ها را با خود برده بودی که می‌گوید: «می‌خواستم زود شناسایی شوم. بی‌خودی و گمنام از بین نروم. با هیچکس هم از برنامه‌اش صحبت نکرد احساس می‌کرد شاید مانعش شوند.»
شب را در خانه پدرش در گلبرگ غربی می‌ماند. صبح زود با کوله پشتی پر از ابزار کارش از خیابان سبلان شمالی به طرف چهارراه قصر می‌رود. از یک داروخانه شبانه روزی تعدادی قرص ضدتهوع، ضد استرس و ضدگرفتگی عضله می‌خرد، آن بالا به آن‌ها نیاز داشت لابد.
هوا گرگ و میش بود و سرد. کارگران محوطه مترو و کارگاه ساختمانی در اتاق‌هایشان خواب صبحگاهی را در چشم‌هایشان مزه مزه می‌کردند، فقط نگهبان بیدار بود. حدود یک ساعتی در آن حوالی کمین می‌کند و منتظر می‌شود تا نگهبان از اتاقک بیرون آمده و به طرف غربی خیابان بهشتی قدم می‌زند. اکبر از این فرصت استفاده کرد و از قسمت شرقی خیابان بهشتی وارد محوطه کارگاه می‌شود.
با چند گام بلند خود را به جرثقیل رساند. دستش که با نردبام فلزی سرد جرثقیل تماس گرفت به تنش لرزه افتاد به سختی توانست جلوی لرزش دست وپایش رابگیرد در ذهنش سوالی نقش بست برود بالا یا برگردد؟ او اینجا چه می‌کرد؟ چرا او؟ این بار با دفعه پیش متفاوت بود و بیشتر سختی خواهد کشید؟ البته اگر شانس می‌آورد و اصلا زنده می‌ماند…
دودل شده بود ، بالای سرش را که نگاه کرد، جلوی چشم‌هایش سیاهی رفت پله‌ها زیاد بود و بعید بود بتواند تا آن بالا خودش را برساند. ممکن بود بیفتد قبل از اینکه به آن بالا برسد. با خود فکر می‌کرد مرگش حتمی است و رسانه ها خواهند نوشت که اقدام یک جوان مایوس و سرخورده از زندگی که دست به خودکشی زده است. از این اتفاقات در شهر بزرگی مثل تهران زیاد می‌افتد. تازه اگر خوش شانس بود می‌توانست به عنوان یکی از تیترهای صفحه حوادث یک روزنامه خبرش درج شود. خودکشی از ارتفاع ۳۵ متری و از بالای یک جرثقیل.
با همه این افکار که در لحظه‌ای از ذهنش گذشت بر خودش مسلط شد، باید زود بالا می‌رفت پله‌ها را یکی دوتا یکی بالا می‌رفت تا به محل استقرار راننده جرثقیل برسد. سه چهار مرتبه‌ای نفس تازه کرد، حالا سرما را دو چندان حس می‌کرد. برای نخستین بار در زندگی‌اش چنین حسی داشت، هیجان زیاد. صدای ضربان قلبش را می‌شنید.
تا خودش را به انتهای دکل افقی جرثقیل برساند، به نظر چند ساعتی طول کشید، ساعتش را نگاه کرد، هنوز شش صبح بود و کسی متوجه او در آن بالا نشده بود. زیر پایش را نگاه کرد سرش گیج رفت. همین چند لحظه پیش بالا را که نگاه می‌کرد چشم‌هایش سیاهی می‌رفت و حالا که پایین را نگاه می‌کرد. زندگی چقدر بالا و پایین دارد و‌گاه غریب.
پارچه سبز را که دو متری عرض داشت از روی شانه‌هایش آویزان کرد و یک سر بند سبز هم روی پیشانی‌اش بست. چراغ راهنمایی زیر پایش مرتب قرمز و سبز می‌شد. خیابان هنوز جنب و جوش صبحگاهی خود را از سر نگرفته بود. اولین کسی که متوجه او شد‌‌ همان مامور راهنمایی و رانندگی بود که به سختی با یک چراغ رانندگان خودرو‌ها را وادار به رعایت قانون می‌کرد، تا حالا به این موضوع توجه نکرده بود چرا سر هر چهار راهی از شهر با وجود چراغ‌های راهنمایی این همه مامور و پلیس می‌ایستد. کدامیک کامل کننده کار دیگری است؟
سر و صدای آن مامور، کارگران مترو و نگهبان جرثقیل را متوجه او می‌کند. آن‌ها هم شروع به داد و فریاد می‌کنند. نزدیک به هفت و بیست دقیقه است که یک ماشین آتش نشانی و اورژانس آژیرکشان خود را به زیر جرثقیل می‌رسانند. در این مدت بی‌اعتنا به آنچه که زیر پایش در جریان بود تا آنجا که توانسته بود پارچه‌های سبز و دیگر پارچه‌هایی را که با خود داشت به بند فولادی جرثقیل گره زده بود.
از آن بالا مردم ریز و کوچک به نظر می‌رسیدند همه حواسشان به آن بالا بود و او را به هم نشان می‌دادند چند نفری با موبایل‌هایشان عکس می‌گرفتند، تعدادی برایش دست تکان می‌دادند و سوت می‌کشیدند. صدای بوق ممتد ماشین‌ها خواب مردم منطقه را آشفته کرده بود. لبخند می‌زد و با خودش می‌گفت تا اینجا که خوب پیش رفته است.
نیروهای پلیس کم کم خود را رساندند. حالا دیگر ترافیک شدید شده بود. ماموران پلیس باتوم به دست مردم را دنبال می‌کردند اما آن‌ها دوباره گوشه دیگری جمع می‌شدند. از پنجره‌های ساختمان‌های اطراف مردم هاج و واج نگاهش می‌کردند.
حدود هشت صبح راننده جرثقیل با روشن کردن آن جهت قرار گرفتن جرثقیل را از حالت غربی –شرقی که بر فراز یکی از پادگانهای ارتش بود به وضعیت شمالی و جنوبی منتقل کرد. حالا بالای ساختمانهای مسکونی بود اما همچنان تا نزدیک‌ترین پشت بام خیلی فاصله داشت.
از آن بالا محوطه پادگان ارتش به خوبی دیده می‌شد، مراسم صبحگاه بود وسربازان رژه می‌رفتند آن‌ها هم متوجه او شده بودند. صدای طبل بزرگ زیر پای چپ با نگاه‌هایی که جرثقیل و پارچه‌های سبز را رصد می‌کردند، همخوانی نداشت. سرباز‌ها هم برایش دست تکان می‌دادند و سوت می‌کشیدند.
اکبر امینی آن بالا هنوز از میزان سر و صدایی که بالا رفتنش از جرثقیل درست کرده بود آگاهی نداشت. او در آن لحظه یکی از خبرهای داغ سایتهای خبری ایران شده بود آن هم در صبحی که بعد از ظهرش آبستن حوادث مهمی بود.
روز دوشنبه برای زندانیان بند ۳۵۰ روز ملاقات با خانواده هاست، آنهایی که در گروه اول ملاقات بودند با این خبر برگشتند که یک جوان خودش را به بالای جرثقیل رسانده و با در دست داشتن نماد سبز کلید راه پیمایی بعد از ظهر را زده است. تا ظهر آن روز مهم‌ترین خبر برای ما کسی بود که از جرثقیل بالا رفته است. شایعات زیاد بود هر کس که از ملاقات بر می‌گشت خبر داغی می‌آورد، تا آن لحظه خیلی‌ها صدای اکبر را شنیده بودند.
او اما از آن بالا فقط نگاه می‌کرد و گاهی لبخندی می‌زد. وقتی از اکبر پرسیدم چه زمانی احساس کردی خبر بالارفتن‌ات از جرثقیل منتشر شده، با غرور خاصی می‌گوید: «از وضع مردم و درگیری ماموران پلیس با آن‌ها و اینکه هر لحظه تعداد هر دو دسته بیشتر می‌شد. دیگر تمام حواسم به این بود که بیشتر آن بالا بمانم.»
پشت بام ساختمان قرمز رنگی که بلند‌ترین ساختمان و نزدیک‌ترین آن‌ها به جرثقیل بود پر شد از ماموران پلیس، نیروهای امنیتی و لباس شخصی‌ها. چند نفری از آنها از ماجرا فیلمبرداری می‌کردند. بی‌نظمی در رفتارشان به خوبی دیده می‌شد. لباس شخصی‌ها تهدیدش می‌کردند که می‌کشیمت. بعضی تشویقش می‌کردند که اگر جرات دارد خودش را پرت کند و ماموران پلیس بلندگو به دست از او می‌خواستند که پایین بیاید و مشکلش را بگوید تا آن‌ها کمکش کنند. جواب داد که فقط با چند تا از مسوولان حاضر به گفتگو است.
یک بالابر دیگر آوردند، آن هم کوتاه بود هر چند از قبلی بلند‌تر بود در فاصله پنج شش متری جرثقیل متوقف شد. کسی به اسم سردار مصطفی‌نژاد از فرماندهان نیروی انتظامی داخل آن بود. همزمان یک تکاور نیروهای ویژه پلیس هم از‌‌ همان راهی که اکبر آمده بود خود را به او نزدیک کرده بود، با نزدیک شدن آن تکاور او خودش را از جرثقیل آویزان و تهدید کرد اگر نزدیک شوند خودش را پرت می‌کند. مصطفی‌نژاد از او خواست که پایین بیاید و حرف بزند. اکبر گفت: «وقتی او را شکنجه می‌کردند او کجا بود تا حرف‌هایش را بشنود.»
آن فرمانده پلیس تلاش کرد با چرب زبانی اکبر را پایین ببرد قول داد که او را به دفترش ببرد و از او حمایت کند. اما با عقب نشینی مامور ویژه از دکل افقی جرثقیل و پایین رفتن بالابر دوم برای مدتی صحنه آرام شد.
چند دقیقه بعد یک هلی کوپتر به بالای جرثقیل آمد و از آن بالا شروع به فیلمبرداری کرد. با آمدن هلی کوپتر به بالای جرثقیل صدای سوت و کف مردم بلند‌تر شد، پلیس هم شروع به زد و خورد بامردم کرد. موتور سوار‌ها و لباس شخصی‌ها و پلیس بین مردم و ردیف ماشین‌هایی که در خیابان در ترافیک سنگین صبحگاهی گرفتار شده بودند، می‌دویدند و مردم را دنبال می‌کردند. «شعار مرگ بر دیکتاتور چه با موتور چه با شتر» را از آن بالا به خوبی می‌شنید.
ساعت نزدیک نه بود و حالا مادرش در میان ماموران پلیس بود و گریه می‌کرد. یکی از ماموران پلیس جلوی مادرش او را تهدید کرد که با تک تیر انداز می‌زنندش. اکبر بلافاصله طنابی را که از قبل با خود داشت ابتدا به دور گردن و سپس به بدنه جرثقیل محکم گره زد تا اگر او را با گلوله زدند برای مدتی در هوا معلق بماند.
مادرش بر پشت بام ساختمان مقابل از حال رفت و آن‌ها او را به یکی از آپارتمانهای آن ساختمان بردند. بالابر سوم به همراه یک مامور آتش نشانی و مامور پلیس خود را به چرثقیل رساند. تکاور پلیسی هم که روی دکل جرثقیل بود خودش را به اکبر نزدیکتر کرد. تعدادی از نیروهای پلیس هم روی پشت بام‌های اطراف چند تشک بادی را پهن کردند که اگر از آن بالا افتاد، روی آن‌ها بیفتد.
اما نتوانستند آن تشک‌ها را پر از هوا کنند و به ناچار چند نفری از آن‌ها گوشه‌ای از تشک را گرفته بودند و اکبر را تشویق می‌کردند که اگر قصد پریدن دارد روی یکی از آن‌ها بپرد. حالا اکبر بین جرثقیل و بالابرگرفتار شده بود پا‌هایش در دستان مامور آتش نشانی و پلیس بود و تکاور بالای سرش هم با پوتینش بر انگشتانش ضربه می‌زد تا بدنه جرثقیل را‌‌ رها کند. هر طور بود در یک کشمکش چند دقیقه‌ای او را به داخل بالابر انداختند و دست‌هایش را بستند. بالابر آن‌ها را روی پشت بام‌‌ همان ساختمان قرمز رنگ پیاده کرد، هر کس روی پشت بام بود به او لگد می‌زد، مشتی‌‌ رها می‌کرد و فحش و ناسزا می‌گفت. به نظر می‌رسید بینشان اختلاف افتاده که چه کسی خود را صاحب او می‌داند. هر کدام او را به طرف خود می‌کشید. عده‌ای هم شعار مرگ بر منافق می‌دادند. حالا هر تکه از لباس‌ها و پارچه سبزش در دست یکی بود.
راه پله‌های ساختمان پر بود از نیروهای پلیس و لباس شخصی‌های باتوم و بی‌سیم به دست تا او را به آپارتمانی در‌‌ همان ساختمان برسانند، حسابی مشت و مالش دادند. زن صاحبخانه را بیرون فرستادند و‌‌ همان جا شروع به بازجویی کردند. لباس‌هایش پاره بود و از صورتش خون جاری. پس از چند دقیقه گفتند باید خودش را برای مصاحبه تلویزیونی آماده کند. برایش لباس آوردند.
همه‌شان عجله داشتند تا هر جور شده تصویر و مصاحبه تلویزیونی او را بر شبکه‌های خبری خود بفرستند ومانع از موج خبری اقدام او شوند. تا چند ساعت دیگر مردم برای تظاهرات به خیابان‌ها می‌آمدند.
همان سردار مصطفی‌نژاد قبل از فیلمبرداری با اکبر صحبت کرد که باید درباره جریان فتنه و اینکه او را اجیر کرده‌اند و پول گرفته تا این کار را انجام دهد حرف بزند. همین طور باید در مصاحبه چند باری از یک کشور خارجی که پول به او داده هم نام ببرد. او تاکید کرد که حتما در حرف‌هایش باید اسم آمریکا و اسرائیل را هم ببرد.
تهدیدش کردند تا همین جا هم که زنده مانده شانس آورده و رافت نظام اسلامی و نیروهای پلیس مانع کشته شدنش شده است. جرمش این است که از منافقین خط گرفته و اگر اعتراف نکند اعدام می‌شود. موقع فیلمبرداری، اکبر اما هیچ پاسخی به سوالهای آن‌ها نداد و‌‌ همان دلیلهای خودش را آورد، اینکه می‌خواسته صدای اعتراضش را کسی بشنود. آن‌ها رو به او گفتند حرف‌هایت به درد ما نمی‌خورد و به پلیس امنیت منتقل کردندش.
در پلیس امنیت باز هم کتک خورد و تهدید و ناسزا شنید در آنجا از او می‌پرسیدند آیا مشکل روحی دارد؟ آیا معتاد است؟ و سوالهایی از این دست که همه ضبط می‌شد، اما بازهم اکبر‌‌ همان حرفهای خودش را می‌زد.
***
حالا اکبر امینی صدایش به گوش خیلی‌ها رسیده بود. شب تلویزیون ناچار شد خبر بالارفتن یک جوان از جرثقیل را بخواند، جوانی که بنا به گفته فرمانده پلیس مشکل روحی روانی داشته است. آن‌ها تصویرش را هم نشان دادند.
آن روز حدود یک میلیون نفر به خیابانهای ایران آمدند و جنبش سبز بار دیگر قدرتش را نشان داد. جوانهایی که در‌‌ همان روز دستگیر شدند و حالا در بند ۳۵۰ هستند می‌گویند وقتی شنیدند یک نفر با پرچم سبز به بالای یک جرثقیل رفته ما هم تشویق شدیم که به خیابان‌ها بیاییم…

Sunday, May 29, 2011

موجودى به نامِ جنتى !!!





وقتى اين شيطانِ رجيم ، چندين ده يا صد يا كى ميدونه چقدر هزار سال پيش ، تو جَنَتِ خوشگِلِ خداىِ خوبمون خر گازش گرفت و جفتك انداخت ، خداىِ خوبِ اون لحظه خشمگين همچى زد تو كله ىِ خنگ و خاليش كه استخوناش قِرِچى صدا كرد و قَوارش از هر دو طرف نصف شد.
خداىِ خوبِ اون لحظه خشمگين به اين خِنگولِ خر گاز گرفته ىِ غاز قولنگ تا آخرين روز از زمانِ باقىِ دنياىِ فانى فرصت داد كه هرچى جَفَنگ وَ جفتَك وَ پَرت وَ پَلا وَ دوز وَ دَغَل ....داره رو كنه....
وَ از اينجاست كه آن از جَنَت رانده شده ىِ از خدا تو سرى خورده ىِ تا آخر زمان مهلت گرفته ىِ مسافر جَهَنَم ، موجودى شد به نام جَنَتىِ جَهَنَمى كه از هر دو طرف نيم شده ، نه ميميره وَ نه جَفَنگيات وَ جفتك پرانياش تموم ميشه.

فرق بین اینکه مردم رو دنبال خودت بدوانی یا کنارشان بنشینی

عکسی از نخست وزیر دوران سخت ، میرحسین موسوی     

تصاويرى قابل توجه

























Saturday, May 28, 2011

نرخ ارز، سکه و طلا شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۰


قيمت طلا در بازار ايران(تومان)-شنبه 07/03/90

قيمت هر مثقال طلای 17 عيار: 191500
قيمت هر مثقال طلای 18 عيار: 203720
قيمت هر گرم طلای 18 عيار: 44210
قيمت هر مثقال طلای 19 عيار: 214590
قيمت هر گرم طلای 19 عيار: 46650
قيمت هر مثقال طلای 20 عيار: 226270
قيمت هر گرم طلای 20 عيار: 49190
قيمت هر مثقال طلای 21 عيار: 237680
قيمت هر گرم طلای 21 عيار: 51670
قيمت هر مثقال طلای 22 عيار: 248810
قيمت هر گرم طلای 22 عيار: 54090
قيمت هر مثقال طلای 24 عيار: 271630
قيمت هر گرم طلای 24 عيار: 59050

قيمت فروش سکه در بازار ايران(تومان)

تمام سکه بهار آزادی طرح قديم: 460000
تمام سکه بهار آزادی طرح جديد: 450000
نيم سکه بهار آزادی: 226000
ربع سکه بهار آزادی: 131000
سکه يک گرمی: 68000

قيمت فروش سکه در بانک(تومان)

تمام سکه بهار آزادی طرح جديد: 451360
نيم سکه بهار آزادی: 225680
ربع سکه بهار آزادی: 128440

نرخ جهانی کالاهای اساسی(دلار)

قيمت پلاتين: 1798.49
قيمت نقره: 37.91
قيمت مس: 9217.33
قيمت پالاديوم: 759.49
قيمت گندم: 819.75
قيمت سويا: 1379.5
قيمت ذرت: 758
قيمت قهوه: 263.79
قيمت شكر: 22.92
قيمت الوار: 239.49
قيمت بنزين: 302.98
قيمت گاز طبيعی: 4.51
قيمت نفت خام: 100.59

نرخ جهانی شاخص بازارها(دلار)

قيمت Nikkei: 9490
قيمت S&P500: 1329.5
قيمت NASDAQ: 2335.5
قيمت Dow Jones: 12427
قيمت DAX: 7160.5
قيمت CAC: 3917

نرخ جهانی فلزات(دلار)

قيمت سرب: 2500
قيمت روی: 2214.5
قيمت آلومينيم : 2538
قيمت قلع: 27675
قيمت نيکل: 23070
قيمت فولاد: 576

نسبت ارزها در بازار جهانی

يورو به دلار: EURUSD 1.43
پوندبه دلار: GBPUSD 1.6505
دلار استراليابه دلار: AUDUSD 1.0704
دلار نيوزيلندبه دلار: NZDUSD 0.8164
دلار به دلار کانادا: USDCAD 0.9771
دلار به فرانک سوئيس: USDCHF 0.8479
دلار به ين ژاپن: USDJPY 80.83
دلار به يوان چين: USDRMB 6.4928
دلار به روپيه هند: USDINR 45.13
دلار به دلار سنگاپور: USDSGD 1.2362
دلار به دلار هنگ کنگ: USDHKD 7.7803
دلار به کرون نروژ: USDNOK 5.438
دلار به کرون سوئد: USDSEK 6.2289
دلار به کرون دانمارک: USDDKK 5.2179
دلار به رند آفريقای جنوبی: USDZAR 6.9258
دلار به پزوی مکزيک: USDMXN 11.6139
دلار به لير تركيه: USDTRY 1.6076
پوند به ين ژاپن: GBPJPY 133.4
يورو به ين ژاپن: EURJPY 115.59
دلار استراليابه ين: AUDJPY 86.51
يورو به فرانک سوئيس: EURCHF 1.2127
دلار کانادا به ين ژاپن: CADJPY 82.68
پوند به فرانک سوئيس: GBPCHF 1.3995
فرانک سوئيس به ين ژاپن: CHFJPY 95.29
يورو به پوند: EURGBP 0.8662
دلار به رينگيت مالزی: USDMYR 3.025
دلار به دينار عراق: USDIQD 1165
دلار به درهم امارات: USDAED 3.6731

قيمت ارز در بازار ايران(تومان)

ارز خريد فروش
دلار آمريکا 1185 1195
دلار کانادا 1242 1248
يورو 1685 1695
پوند انگلستان 1955 1965
دلار استراليا 1275 1285
فرانک سوئيس 1358 1365
کورون سوئد 192 195
کورون نروژ 211 214
کورون دانمارک 221 224
يکصد ين ژاپن 1440 1450
دلار هنگ کنگ 135 139
رینگیت مالزي 400 410
لير ترکيه 753 763
ريال عربستان 317 322
دينار کويت 3830 3930
درهم امارات 328 332
هزاردينار عراق 960 980
يوان چين 182 190
روپيه هند 22 27
بات تايلند 37 42
افغانی افغانستان 24 27
درام ارمنستان 3 4
ليره سوريه 23 26
روپیه پاکستان 12 16
منات آذربايجان 1400 1500

قيمت ارز در بانک مرکزی(ريال)

ارز خريد فروش
دلار آمريکا 10624 10644
دلار استراليا 11374 11414
دلار کانادا 10880 10920
يورو 15214 15234
پوند انگليس 17539 17594
فرانک سوئيس 12510 12555
يکصد ين ژاپن 13152 13202
دينار بحرين 28184 28254
درهم امارات 2892 2922
ريال عربستان 2833 2845
دينار کويت 38535 38605
کورون سوئد 1710 1722
کورون نروژ 1959 1971
کورون دانمارک 2041 2053
دلار هنگ کنگ 1365 1380
ريال عمان 27592 27662
روبل روسيه 377 389
ريال قطر 2918 2948
هزاروون کره جنوبی 9817 9852
ليرترکيه 6629 6664

عظما مونده و مموت ريموت و چوبِ دو سر گاف بصيرت, شما پيدا كنيد خ ر عصارى را





جل الخالق....اين عظماىِ قبله عالمِ دسته ىِ كورهاىِ جوهر لقِ ما ستون اصليش اين دشممممممنه بودكه هر دوثانيه يك بار تكرار ميكنه و خودشم لشگر يك نفره اى با بصيرتى  كه اولاى كار عالمانه و با بدتر شدن اوضاع رابط امام زمانه و نائب امام زمانه وحالا اصلن خودامام زما نه ى كاملِ طرحِ جديدِ با كاغذ خريدِ معتبرانه كه بهنگام خروج از اونجا ....و ورود به اينجا كه به نوعى شده اونجاى ما ملت زجر كشيده فرياد يا على اى سر داده بود كه باعث شد شيعه على  كه يك عمرگفته يا على ديگه روش نشه بگه, حالا
اين بصيرته كه قايق و ناو شكن و زيرآبى و اصلن خود ماهى بود.بنجل چينى از آب در اومده ... واز اونجا كه ...مكر كنيد كه ما از شما مكار تريم ....ميزنه واين سبدِ  همه ىِ تخم مرغام و توش ميزارمِ از نظرِ فكرى به منِ عليلِ  لعينِ سرگينِ شرير نزديكِ ,تو دوربين زل بزنِ دروغگوىِ دماغ و گوش و دست و جيب درازِبا بصارتِ كذايى ما   انتخاب شده ى اصرار شده ى پشتيبانى شده اى كه براى نگهداشتنش خونهاى بيگناه ريخته شده ,به دختر و پسر با حكم شر م ى تجاوز جنسى شده , استاد , دانشجو , وكيل , وزير , نويسنده ,هنرمند و هر آن كسى كه سرش به تنش ميارزه و به درد و داد يك ملت و مملكت ميخوره زندانى, شكنجه , محروم, ممنوع و هزار كوفت و كثافت رائج مملكت شده....گ ... زده به دو سرِ چوبِ بصيرتِ مبارك و تو اين واويلاىِ مال خودم مال خودم، مال همه مال خودم، حرف حسابى بزنى , ميدمت دست سانديس خوراىِ اسگلم....تخم مرغهاى چپ و راست و كلهم اجمعين قبله عالمِ دسته ىِ كورها رو برا خود جِقِل و رفقاىِ جن و جهل و جرم و جنايتش املتِ مرگ بر شاهى درست كرده كه بزنه به رگ.....كدوم رگ؟؟؟  همون رگى كه عظما ،سيخى و...تلخى و ....روزى سى دفعه بهش چپونده.
بارى عظما مونده و مموت ريموت و چوبِ دو سر گاف بصيرت, شما پيدا كنيد خ ر عصارى را